كد مطلب: 107 - تعداد بازديد: 1477 - سه شنبه 11 فروردين 1388
امیر دبیری مهر
هرکار پژوهشی علمی بویژه درحوزه علوم انسانی و سیاسی نیازمند برخورداری از یک چارچوب منسجم آکادمیک درساختار وظاهر وررویکرد و رهیافتی روشمند درمتن ومحتوا وباطن پژوهش است.
اساساً نوشتهها و گفتههای فاقد این دو ویژگی، هرچند مملو ازدانش و تجربه و اطلاعات باشند، ارزش علمی ندارند؛ یعنی در واقع تکرار مکررات هستند و نه دانشی بردانش موجود ميافزايند(آسيب بنيادي پژوهش) و نه گرهي ازکار فروبسته بشر ميگشايند(آسيب کاربردي پژوهش). از اينرو محققان همواره بعد از انتخاب موضوع تحقيق، با روشها، چارچوبها ورهيافتهاي متعدد براي انجام پژوهش مواجه اند که انتخاب يکي از آنها ضروري ودرعين حال مشکل و دغدغه آفرين است. اين نوشتار ضمن بيان مختصري از روششناسي و رهيافت پستمدرن درعلوم انساني، به اين بحث ميپردازد که مواجهه پژوهشگربا رهيافتهاي نوين درعلوم سياسي بايد فعال، آگاهانه، گزينشگر و نقاد باشد وبا معيار قراردادن ملزومات واهداف پژوهش ازرهيافتهاي گوناگون بهره مند شودکه نام آن را ميتوان«رويکرد تلفيقي» نهاد.
رهيافتهاي موجود درعلوم انساني
رهيافتهاي حاكم برپژوهشهاي علمي، دانسته و ندانسته، تلفيقي از رويكردهاي پوزيتويستي، تفسيري وانتقادي است. فارغ ازشاخههاي فرعي هريك از اين رويكردها اعم از پوزيتويسم منطقي، تجربهگرا، عقلگراي انتقادي، رفتارگرا و كاركردگراي ساختاري تفاوت اين رهيافتها در تفاوت پاسخهاي آنها به هشت پرسش است: 1 - هدف پژوهش؛ 2 - چيستي واقعيت اجتماعي؛ 3 - سرشت انسان؛ 4 - تفاوت شناخت علمي و فهم متعارف؛ 5 - چيستي نظريه يا فهم مناسب در علوم اجتماعي؛ 6 - چگونگي ارزيابي دادهها؛ 7 - ماهيت دادهها و شواهد؛ 8 - ارزشهاي مد نظر پژوهشگر و داوري او. تفاوت روششناسي وروش تحقيق روششناسي با روش تحقيق متفاوت است.معادل روش تحقيق همان متدولوژي است.فرهنگ اکسفورد دربرابر واژه متدولوژي تعريف زير را ارائه کرده است که بيشتر معناي شيوه وراه از آن استفاده ميشود:
A set methods and principles used to perform a particular activity or procedure, plan of action, way, manner in which one conducts business, technique, systematic arrangement of actions
در حالي که دربرابر واژه approach که معادل فارسي آن رهيافت، نظر کردن، رويکرد، نگرش و معبر است ومعناي روششناسي بيشتر با اين واژه منا سبت دارد آورده است:
A way of dealing with sb/sth, a way of doing or thinking about sth such as a problem or a task
گذشته از معادليابيهاي زباني که بحث ما نيست، درتفاوت روش تحقيق و روششناسي ميتوان گفت روش تحقيق مجموعهاي از فنون و مهارتهايي است که از طريق آنها ميتوان پديدهها و موضوعات را درحوزههاي مختلف علوم پژوهش كرد که درحوزه علوم سياسي نيز اين روش مختصات خود را دارد؛ مانند اين که فرضيه ميتواند نوعي رابطه علي را بين متغيرهاي تابع و مستقل بيان کند يا از نوعي رابطه همبستگي بين متغيرها خبر دهد. درحالي که چيزي که در علوم سياسي از آن به عنوان روششناسي نام ميبريم بيشتر از آن که مهارت و شيوههاي گوناگون براي تحقيق يا پژوهش باشد، خبر ازانواع رويکردها ونظرگاهها به پديدههاي سياسي ميدهد که بيشتر با فلسفه مدرن کانتي ارتباط دارد، ازاين رو که قائل به «نمود»هاي متکثر از «بود» واحد است.
در سياست نيز روششناسي، اين تفاوتها را آشکار ميکند و به محققان در شناخت بهتر و دقيقتر و جامعتر پديدههاي سياسي ياري ميرساند. از اينرو روششناسي درعلوم سياسي بيشتر بحثي معرفتشناختي است. از اينرو شايد مناسب باشد که به جاي واژه «رويکرد» يا approach واژه «مکتب» يا school را براي روششناسي به کار بريم. در واقع وقتي از طرح تحقيق، برنامهريزي تحقيق، فرايند تحقيق، متغيرها، فرضيه، تعاريف مفهومي وعملياتي، جمع آوري اطلاعات، اندازهگيري اطلاعات اعم ازاسمي، رتبهاي، فاصلهاي و نسبي، نمونهگيري و... سخن ميگوييم درباره روش تحقيق سخن ميگوييم. ولي وقتي سخن از رويکردهاي پوزيتيويستي، هنجاري، نهادي، رفتارگرايي، فمينيستي و تجزيه و تحليل گفتمان وانتخاب عقلايي سخن ميگوييم، از رهيافت يا مکاتب درعلوم سياسي سخن ميگوييم و عدم تمايز بين اين دو ساحت موجب آشفتگيهاي ذهني وعملي خواهد شد.
از اينرو در هر رهيافت ممکن است روشهاي متفاوتي وجود داشته باشد. نسبت رهيافت و روش همانند نسبت ديدگاه وابزار است. به عنوان مثال روش تاريخي درعلوم سياسي يعني مراجعه به متون و اسناد تاريخي و تجزيه و تحليل رفتارها و روابط و مواضع براي شناخت واقعيت سياسي در آن دوره و تأثير آن بر تحولات بعدي. ولي در رهيافتهاي تاريخي مباحث ديگري مطرح است. برخي رهيافت تاريخي را به معناي شناخت انديشه درشرايط زماني ومکاني خودش ميدانند، نه مطالعه مفاهيم درطول تاريخ. «مکاينتاير» مخالف سير خطي انديشه است.او قائل به سنن فکري است که به موازات هم پيش ميرود. رهيافت جامعهشناسي قائل به نوعي جبر است که همان تأثير جامعه بر انديشه است.
رهيافت اقتصادي ميگويد انديشه سياسي چيزي جز بازتاب مسائل اقتصادي نيست. اثباتگرايي ويتگنشتاين معتقد است گزارههاي فلسفي به نامها تحليل و تحويل ميشود. اين نامها اجزاي بنيادياي هستندکه ما به ازاي خارجي دارند. اگر چيزي بخواهد معنادار باشد يا بايد قراردادي باشد يا ما به ازاي خارجي داشته باشد و هرچه غير از اين دو باشد بي معنا و توتولوژيک است. پس ميتوان گفت روششناسي نشانگر شيوه خاصي از نگريستن، سازمان دادن و شکل بخشيدن به تحقيق است.
رهيافتهاي موجود در علوم سياسي که هر محقق در پژوهش و تجزيه و تحليل خود از پديدههاي سياسي به آنها نيازمند است عبارتند از: 1 - پوزيتيويسم، 2 - رفتارگرايي؛ 3- ساختـــــــارگـــرايي؛ 4-کارکردگرايي؛
5 - عقلگراي انتقادي يا مکتب فرانکفورت؛ 6 - هرمنـوتيـــک؛ 7 - پديـــــدارشناسي؛
8 - تـــــاريخگرايــي؛ 9 - انتـــخاب عقلايي؛
10 - فميـــنيــستي؛11 - نهادگرايي. البته ميتوان تعدادي از اين رهيافتها را در ذيل عناوين کليتري قراردارد؛ مانند اين که هرمنوتيک و پديدارشناسي را ميتوان در ذيل عنوان تفسيرگرايي قرارداد و وجوه اشتراک و افتراق آنها را برشمرد. هريک از رهيافتهاي مذکور تمايل دارند راههاي گوناگون ارزشمندي را براي شناخت جهان معرفي كنند. اينکه با چه معيارهايي ميتوان تمايز اين رويکردها را درعلوم سياسي شناخت و بيان کرد، محل بحثهاي گسترده در روششناسي است.
مدعيات پستمدرنيسم
اصطلاح «پستمدرن» درحوزههاي فکري وفرهنگي گوناگون به کار ميرود ومتفکران و نويسندگان و فيلسوفان متعددي زير چتر اين اصطلاح قراردارند؛ مانند ژان فرانسوا ليوتار نويسنده کتاب معروف «وضعيت پستمدرن»، ميشل فوکو، ژان بودريا، ژاک دريدا وريچارد رورتي. در واقع پستمدرنيزم بيانگر فضايي فرهنگي و فکري است با درون مايهها، مشغلهها و پيش انگاشتهاي فلسفي ويژهاي که بيگمان با فضاي فرهنگي و فکري گذشته متفاوت است(1). ازجمله جريانهاي فلسفي عمدهاي که دررواج انديشه پستمدرن درنيمه دوم قرن بيستم موثر بوده است، نيچه، فلسفه هرمنوتيکهايدگر، نقد آدورنو و هوکهايمراز عقل ابزاري و انديشه روشنگري، نظريه ويتگنشتاين درباره بازيهاي زباني و شکلهاي زندگي وابسته به آنها و نظريه تامس کوهن درباره تحول و تاريخ علم و الگوهاي علمي است.
همترين مدعيات نظريهاي مذکور به طور بسيار خلاصه چنين است:
- هر تعبيري از جامعه بخردانه ناگزير به جامعهاي توتاليتر منتهي ميشود که درآن جايي براي آزادي و فرديت و خلاقيت نيست. از اينرو پستمدرنها نقد مارکس از سرمايهداري را نيز نارسا ميدانند؛ زيرا متکي به منطق عقل ابزاري حاکم برجامعه سرمايهداري است. به نظر نيچه عقل نميتواند جاي نيروي يگانگي بخش سنت و مذهب را بگيرد و ميان انگيزها و نيتهاي متضاد افراد هماهنگي ايجاد کند. عقل به راستي نقابي است برچهره خواست قدرت. خواست قدرت در لباس عقل توهمهايي مانند نظريههاي علمي و ارزشهاي جهانگير اخلاقي را پديد ميآورد.
- نقد علم: دردنياي جديد علم براي تفسيرنهايي و کلي جهان جاي مذهب را گرفته است، ولي تفسير علمي چون زندگي را از معنا تهي ميکند و ارزشها را توجيه ناپذيرمي سازد، موجب حاکميت نهيليسم ميشود. درواقع از نظر نيچه علم ومذهب هردواسطوره اند، ولي روشنگري يکي يعني علم را برديگري يعني مذهب ترجيح داده است.
- نفي روايتهاي کلان: جهان در تماميتش قابل شناخت و ارزيابي نيست و هيچ روايتي يا چشماندازي نميتواند مدعي اعتبار نهايي شود پس بايد تنوع روايتها را پذيرفت و توهم شناخت واقعيت عيني را کنار گذاشت.
- رد جهانگستري اصول و ارزشها: متفکران پستمدرن معتقدند عقل ذاتا مدعي جهانگستري و فراگيري است و مطلق باوري را رشد ميدهد و جامعه را همچون کليتي يگانه ميداند و پلوراليسم را ناديده ميگيرد و تفاوتها و جلوههاي گوناگون فرهنگ را از بين ميبرد. در مقابل، پستمدرنها ميگويند شناخت کليت ساختار اجتماعي نه ممکن است و نه ضروري. اين متفکران برمحلي بودن، نسبي بودن و غير ضروري بودن حقيقت احکام وتنوع و بسيار گونگي شکلهاي زندگي تاکيد ميکنند. از اينرو آنها عصر حاضر را عصر پايان آرمانشهرها و پايان هرگونه توهم درباره رهايي بشر ميدانند؛ زيرا رهايي يک توهم خطرناک است؛ سرنوشت انديشه وگفتاري که پيش انگاشت آن مفاهيمي مانند بشريت يا تاريخ يا رهايي وجز آن باشد توتاليتاريسم است. از اين روريشه ترور و خشونت را نه درعمل استالين وپول پوت و صدام بلکه در نظر کانت، هگل و مارکس جستوجو کرد.
رهيافت پستمدرنيسم درعلوم سياسي
در علوم سياسي رهيافت پستمدرن برخلاف ديدگاههاي سنتي، ديگر نگرشي درباره امور واقع جهان نيست، بلکه نگرشي نسبت به نگرشهاي رايج است. درواقع به نگاههايي که به جهان واقع دوخته شده نگاه ميکند و نه به خود جهان. پستمدرن ها که گاه از منظر فراساختارگرايي، هرمنوتيک و ديگر مواضع فلسفي ظاهر ميشوند، روششناسي پوزيتويستي را مورد انتقادات جدي قرار دادهاندکه مهمترين آن عبارت است از اين که علوم اجتماعي اثباتي، برخلاف ادعاي خود، وسيله کشف حقيقت نيستند؛ زيرا حقيقتي به اين معنا وجود ندارد، بلکه حقيقت درهر زمان محصول روابط قدرت است.
شناخت علمي اصولاً عام و کلي نيست بلکه مقيد به متن تاريخي و اجتماعي است. علم هم مانند اقتصاد و دولت و خانواده يکي ازعوامل اعمال سلطه و قدرت است. در نتيجه پستمدرنها «پارادايم»ها را نفي ميکنند؛ زيرا در واقع مخالف نظريه عمومي کلي و انتزاعي هستند. پستمدرنها اين تصور که انسان و جامعه اموري ثابت و مستمر در هويت و در ساختها و کار ويژهها هستند را نفي ميکنند و بر خصلت فراوردگي سرشت و هويت اجتماعي انسان تاکيد ميكنند و بدين ترتيب پاراديمهاي بزرگ نظري در دهه 1980فرو ميريزد(2). ازاين روي ميتوان کم رونق شدن روشهاي تحقيق پوزيتويستي را نيز تحليل کرد.
به نظر دکتر بشيريه درپي ايجاد بحران درروششناسي و رهيافتهاي علوم اجتماعي چهار واکنش درميان انديشمندان شکل گرفت: دسته اول کساني هستند که گويا هيچ اتفاقي نيفتاده وهمان روشهاي سنتي اوايل قرن بيستم را اجرا ميکنند. دسته دوم، خرد نگريها را به طور کلي کنار گذاشته و تفسيرهاي گسترده از تحولات جهاني را برگزيدهاند؛ مانندهانتينگتون، فوکوياما وتافلر. اما دسته سوم به بازانديشي رابطه ميان واقعيتها و نظريهها پرداختهاند به گونهاي که در خدمت بهسازي جامعه قرار گيرد. براساس اين ديدگاه که برخي آنها را «پستپوزيتيويسم» مينامند، ريشه شناخت و سياستگذاري را نه درعلم اثباتي و عيني بلکه در تعامل گفتماني بايد جست.
اما دسته چهارم همان پستمدرنها هستند که بر عدم امکان دستيابي به تصويري از جهان براساس معيارهاي معتبر تآکيد ميکنند. در مجموع روششناسي پستمدرنيستي سه داعيه دارد: 1 - انقراض علوم اجتماعي به اين معنا که نمايش ادراکي جهان اجتماع به وسيله علوم اجتماعي رايج ممکن نيست؛ 2 - انقراض تجدد؛
3 - انقراض سوژه فردي و بر ساختگي بودن هويتها و هزار پارگي فرد.
نقدهايدگر درکتاب هستي و زمان(1927) از گفتمان فلسفي مدرنيته، بويژه از عقل سوژه محور، ارتباط عميقي با روششناسي پستمدرن دارد.هايدگر فرض دکارت را مورد نقد قرار ميدهد. دکارت بين فاعل شناسا و موضوع شناسايي، تفاوت وجدايي اساسي قائل ميشود. دکارت معتقد است جهان، پيکرمادي منفعلي است که انسان بيرون از آن است و وفق علايق خود اشياي منفعل را مورد تأمل و مشاهده و داوري قرار ميدهد و نوعي رابطه ابزاري وفن آورانه بين انسان وجهان وجود دارد. مباني فلسفي روششناسي پوزيتويسم را ميتوان در انديشه دکارت مشاهده کرد، اماهايدگر که تأثير مهمي بر روششناسي پستمدرن گذاشت، ازموقعيتمندي انسان درجهان دفاع ميکند؛ يعني انسان خود از طريق جهان ودرآن وجود مييابد. انسان از طريق ديگران و در زبان درجهان است.هايدگر ميگويد جهان را بشنويد و اقتدارگرايانه به آن نگاه کنيد(3).
همانطور که در عبارات مذکور اشاره شد انديشههاي نيچه نيز از محوريترين الهامات تفکر پستمدرن است. ايده افقي بودن انديشههاي نيچه اساساً با هرگونه پارادايمسازي در علوم انساني ناسازگار است. نيچه، انديشهها را قياسناپذير و تفاوت آنها را ذاتي ميداند و دموکراسي و مذهب را از اين جهت مورد حمله قرار ميدهد که ميخواهند با يکسانسازي، تفاوتها را زدوده و تجانس ايجاد کنند. از نظر نيچه ايدئاليسم درصدد است به واقعيات پراکنده واصيل وحدت بخشد؛ همان چيزي که نظريه و قانون در روششناسي دنبال ميکنند.
به نظر نيچه وقتي حقيقتي مرکزي براي زندگي فرض شود، آن گاه بايد ديگر وجوه زندگي را منکر شد، درحالي که زندگي کليتي از تفاوتهاست و فروکاهش آن به اصلي واحد خطا و غير ممکن است.به نظر نيچه زندگي انسان اساساً تقليلناپذير و مجموعهاي است از تفاوتها. زندگي برحسب هيچ حقيقتنمايياي شناختني نيست، اما فلسفه و علم و دين با تعيين حقيقتي مرکزي، زندگي واقعي را که مشحون از تفاوتهاست انکار ميکنند. حتي آن چيزي که اخلاق مداران و دين مداران از آن به عنوان ارزش ياد ميکنند ذاتي نيستند، بلکه در بازي نيروها ساخته ميشوند و اين جهان «اراده معطوف به قدرت» است. درواقع ميتوان مواضع اصلي تفکر پستمدرن را به شرح زير بيان کرد که در روششناسي آن نيز موثر است.
تأکيد بربازنمايي ووضع واقعيت به جاي حضور يا نمايش واقعيت
از نظرپستمدرنها بازنمايي، حوزه نشانهها و مفاهيم است که در مقابل امکان حضور امر تجربي و عيني قراردارد. از ديدگاه پستمدرن هيچ واقعيتي براي محقق، بلاواسطه حاضر نيست و از زبان و نشانهها قابل جداييناپذير است. به عبارت ديگر هيچگونه داده عيني شفاف و بلاواسطهاي درکار نيست واين دو عامل يعني زبان و بازنمايي، نمايش عيني واقعيت را ناممکن ميسازد. پس همه پژوهشها درواقع درباره پديدارهاست نه درباره پديدهها و اين پديده نيزدرمتن زبان وسخن وجود مييابد.
نفي ساختارگرايي و رفتارگرايي
ساختارگرايان در روششناسي تلاش ميکنند واقعيتها را از پس ساختارها درک و تحليل کنند و رفتارگرايان نيز رفتاربازيگران را مبناي درک تحولات قرار ميدهند و به سطح بي اعتنا هستند. درحالي که پستمدرنها ميگويند در پس سطح هيچ عمق ومتني درکار نيست.
نفي منطق استقرايي درعلم وپژوهش
همه مکاتب روششناسي از منطق استقرا بهره برداري ميکنند و لازمه رشد تفکر را شروع انديشههاي ساده و روشن و جزيي ميدانند، درحالي که پستمدرنها هرگونه شفافيت و وحدت معاني و مفاهيم را انکار ميکنند. به نظر آنها هرپديده بافتي است از روابط و هيچ چيز ساده و بلاواسطه و حاضري وجود ندارد و هرمتني به اشکال مختلف قرائت است و لايههاي تو درتو دارد. درحالي که در روششناسي پوزيتويستي زبان روزمره مبهم و ارزش گذارانه است؛ بنابراين بايد به جاي آن زباني دقيق و شفاف براي بازنمودن واقعيت خارجي به کار برد و اين زبان علمي را هرچه بيشتر از ابهامات زبان روزمره خالي کرد.
يعني فرض اصلي پوزيتويسم جدايي زندگي از زبان زندگي و يا استقلال واقعيت از زبان است، درحالي که هرمنوتيک به عنوان يک بخش اساسي ازانديشه پستمدرنيستي جدايي واستقلالي بين زندگي و زبان قائل نيست ومي گويد کردارهاي اجتماعي را زبان ما شکل ميدهد و زبان نيز درمتن کردارهاي اجتماعي شکل و معنا مييابد و زبان از مجراي گوينده سخن ميگويد و نه گوينده به واسطه زبان. بنابراين فهم واقعيت اجتماعي مستلزم کشف معاني بين الاذهاني و مشترکي است که واقعيت دربستر آنها شکل ميگيرد.
برخلاف روششناسيهاي قرن بيستم که بر ضرورت عدم دخالت پيش داوريها و تعصب محقق در پژوهشها تأکيد ميکنند، درپستمدرنيزم بويژه درهرمنوتيک فلسفي گادامر و پديدارشناسيهايدگر بر نقش سنت و پيش داوري و تعصب در معرفت و فهم انساني تأکيد بسيار ميشود و نقش پيش داوريها در فهم اجتناب ناپذير انگاشته ميشود؛ زيرا اساسا امکان آگاهي در سنت و تاريخ حاصل ميشود و چون امکان شناخت سنت و تاريخ به مثابه فاعل شناسا به طور مطلق ممکن نيست، شناخت کامل نيز ممکن نيست؛ يعني ميان سوژه و واقعيت همواره پردههايي از زبان و گفتمان قراردارد و معرفتشناسي با همين پرده زبان گفتمان سر وکار دارد، نه با اگاهي از واقعيت. حال پرسش اين است كه که چنين نظرگاهي به واقعيتها يعني روششناسي پستمدرن آيا اساساً قابل تصور است؟ و اگر قابل تصور است به چه کار ميآيد؟ پاسخ اين است که هرچند روششناسي پستمدرن چارچوب ندارد و اساساً چارچوب پذير نيست، ولي مفيد است.
در تجزيه و تحليلهايي که در پژوهشهاي علوم سياسي به آن نياز داريم، آموزههاي پستمدرنيزم به کار ميآيد و لايههاي پنهاني از حقايق را براي محقق ميگشايد. مقولات مهمي مثل زبان، تاريخ، سنت، آگاهي و... که ستون فقرات پيکره پستمدرنيزم را ميسازند، نبايد در تجزيه و تحليل وقايع، رفتارها و مواضع و جهتگيريهاي مورد مطالعه ناديده انگاشته شود. به ديگر سخن غفلت از اين مولفهها پژوهش را از جامعيت، تيز بيني و عمق خالي ميکند. درحوزه علوم سياسي، نظريه دانش و قدرت فوکو راهگشاي بسياري از ابهامات و تيرگيهاي ذهني است؛ چيزي کههابر ماس نيز آن را پذيرفته و معتقد است عقل همواره ريشه در شرايط اجتماعي فرهنگي و تاريخي خاص دارد و با قدرت و علايق انساني آميخته است.
پس مقولهها ومعيارهاي ارزيابي عقلي درشرايط تاريخي مختلف متفاوتند. از اين روبخش مهمي از علوم انساني جديد توجيه کننده و حتي درخدمت نظم موجود است وچشم برنارساييهاي جامعه مدرن بسته است؛ زيرا در واقع حقيقت توسط نخبگان و پژوهشگران کشف نميشوند؛ يعني وجود خارجي ندارد که کشف شود، بلکه ساخته يا توليد ميشود و هرجامعهاي نيز رژيم حقيقتساز خود را دارد که بيانگر رابطه قدرت و دانش است؛ قدرت و سلطهاي که معيار عقلي و غير عقلي را بيان ميکند.
از اينرو علوم انساني و علوم سياسي نه تنها از درون مجموعه نهادهايي که ساختار کلي شان بيانگر سلسله مراتب قدرت است پديدآمدهاند، بلکه عملکرد آنها نيز در چارچوب همين سلسله مراتب قدرت است. به همين جهت، قدرت درجامعه مدرن به شکل غيرمستقيم از طريق رابطههاي عقلي اعمال ميشود. اما تحليل شکلهاي جديد قدرت و سلطه به عنوان موضوع علم سياست با روشها و چارچوبهاي سنتي قابل انجام نيست. از اينرو به نظر ميرسد در پژوهشهاي علوم سياسي ميتوان تلفيقي ازرويکردهاي پژوهشي را به کار گرفت، ولي با آگاهي به نقاط قوت و ضعف هر يک از رويکردها و تناسب انتخاب يک رويکرد با هدف پژوهش يا بخشي ازپژوهش.
از اينرو هنوز هم دريک پژوهش علمي ميتوان درجمع آوري دادهها وتکيه بر واقعيتهاي بيروني، رويکرد عيني و واقعگرا داشت واز دستاوردهاي پوزيتيويسم بهره گرفت، ولي در تجزيه و تحليل اطلاعات، ضمن کار آماري و رياضي، روي دادههاي به دست آمده از منظر پستمدرن و رويکردهاي زير مجموعه آن يعني پديدارشناسي، هرمنوتيک و... به تحليل يافتههاي تحقيق پرداخت و در ارائه نتيجه و رهنمون رويکرد انتقادي به وضع موجود داشت و ساختارهاي موجود را به نقد و بررسي کشاند